بهترین دوران زندگی می تواند دوران مدرسه برای هر کس باشددوست دارم از ابتدای تحصیل اسم معلمان گرانقدری را که داشته ام را تا آنجا که حافظه ام باری کند را بنویسم و این که تا دنیاست دنیاست چیزی نمی تواند جبران زحمت های بی دریغشان باشد
اقای حمید محمدی معلم سال اول ابتدایی ام بود که یادمه یه بار بخاطر غلط نوشتن کلمه ی تغییر بهم سیلی زد.
مرحوم امیر حسین خادمپر در سال های دوم سوم و چهارم معلمم بود که به بهم می گفت اگه خواستی بیرون بری نمی خواد اجازه بگیری
آقای نسیم آقایی در کلاس پنجم معلمم بود که یه بار از بچه ها سوالی پرسید و جواب را تمی دونستند به من که رسید جواب دادم و گفت که به همه ی اونایی که بلد نبودند یه سیلی بزن منم زدم!
عالیشوندی معلم ورزشمان بود که یه بار با تفکری طولانی از بین من و احمد ذوالفقارلو من را بعنوان بازیکن تیم مدرسه به مسابقات برد
—————————————————————————————————–
در راهنمایی اقای نبی رضا زاده معلم ریاضی بود که یه بار احمد عالیشوندی را بد جوری کتک زد و دلیلشم این بود که از دیر اومد سر کلاس و بچه ها خندیدند و احود گفت خر بخنده و بدین خاطر کتک خورد
آقای غلامعلی برزگرلو تاریخ جغرافیا درس میداد که بعلت قوم و خویشی هوای مارا داشت
جهانبخش مردانی عربی درس میداد و یه بار بعلت اینکه تمرین را ننوشته بودم یه سیلی ناگهانی بهم زد!
محمود کامل فارسی درس میداد و همیشه بهم می گفت که با استعدادی ولی من از چندین وقت کنفرانسی که برام تعیین کرد فرار کردم و هرگز کنفرانس ندادم
محمود فرزانه پرورشیدرس میداد که یه بار به میثم حبیبی گفت برو بادنجون گرجه ات را بفروس میثم هم گفت تو برو درست را بده
آقای عزیزی معلم زبان بود که اولین دیکته اش را ۲۰ گرفتم ولی نمی دونم چرا رفت که رفت و دیگه نذاشتند که تدریس کنه
مراد ترابی علوم درس میداد و همون جلسه اول بهم پس گردنی زد بعلت صحبت سر کلاس
ولی معلم نمونه ای بود
بهادر قربانی در دوم و سوم تاریخ جغرافی درس میداد که یه بار به من گفت از رو کتاب بخون منم با لهجه اصفهانی خوندم و او هم دستم را پیچوند و محکم زد تو کمرم که جای دستاش چن روزی موند
آقای نظریان حرفه و فن درس می داد و خیلی سر کلاسش شلوغ می کردیم
یه بار سر امتحانش کتاب باز کرده بودم و تقلب می کردم که دید و کتاب را گرفت و گفت این برای تو درس خوندن نمی شه ولی برگه ام را پاره نکرد
عزیز قلی میرزایی که عربی درس میداد
نعمت الله خبیر که تو اول راهنمایی معلم هنر ما بود
شاهرضا غریبی هم زبان درس نی داد و فوتبالیست خوبی بود
می گفت که قبلا با افشین پیروانی هم بازی بوده
آقای احمدی معلم فارسی بود و الان فکر کنم که مدیر همون مدرسه یعنی شهید رجایی شده
آقای موسوی هم مدیر و معلم پرورشی و قران بود که یه بار من و روح الله نوروزی را به خاطر این که به سکسکه ی یکی از بچه ها می خندیدیم کتک زد اونقدر که خنده ی ما تبدیل به گریه شد!
احمدی هم مدیر اول راهنمایی ما بود که خیلی شدید کتک می زد
یه بار تومد سر صف صبحگاهی و گفت که تو صندوق انتقادات و پیشنهادات نوشته اند که آقای احمدی ما آدمیم چرا ما را مثل خر کتک می زنید!!!!؟
=================================================
تو دبیرستان آقای اقایی دبیر تاریخمان بود که جهرمی بود و یه بار من می خندیدم گفت نیشت را ببند بز گر
انسان روشنفکری بود و بعد ها با هم صمیمی شدیم
آقای عنایت الله مرادی دبیر زبانمان بود و از دبیرانی بود که همه دوستش داشتیم
انسان روشنفکر و باحالی!! بود.
آقای ظریفی فیزیک درس می داد و اهل اباده بود و هیچ وقت نمی خندید
بچه اذیتش می کردند
آقای زارع دبیر شیمی بود و یه بار من را که از پنجره به بیرون نگاه می کردم را اورد پای تخته و گفت که چی درس دادم منم نتونستم جواب بدم و منفی داد بهم
غلام حسین محمدی دبیر عربی بود و انسان خوش خلقی بود
شدیدا طرفدار پرسپولیس بود و همیشه با استقلالی ها کل کل داشت
محمد حسین عالیوندی که علوم اجتماعی درس میداد و یه بار که سر کلاسش حرف میزدیم داد زد پدرسگا ساکت باشین!
عبدارسول احمدی پرورشی درس میداد و همیشه خاطرات خودش را برامون تعریف می کرد
حسین امیری فارسی درس میداد و انسان با شخصیتی بود یه بار عطسه کرد و کلاس ما هماهنگ گفت گووووووشت! او هم اومد کمی نگاهمان کرد و گفت که بچه ها خیلی بی تربیت هستید
آقای احمدی نژاد دبیر جغرافیا بود و همیشه اول صبح که باهاش کلاس داشتیم موهای منو خراب میکرد
یه بار من در حال درس دادن صدایی از خودم در اوردم او هم برگشت گفت کیه صدای باباش را در میاره!!
یه احمدی نژاد دیگه داشتیم که عربی درس میداد و نمره های خوبی بهمان میداد
اقای حسین آقایی که منطق و قران درس می داد و سر کلاسش خیلی سر و صدا می کردیم یه بار خیلی عصبانی بود و چند نفر را با اردنگی و کتک و تیپا انداخت بیرون و گفت که هر کی دوست داره بره بیرون من فوری از میز بلند شدم و روی میز اون وری نشستم علی نوری زاده شروع کرد به خندیدن و اومد علی را کتک مفصلی زد!
نبی غلامی نژاد که فلسفه و بینش درس می داد و انسان خوبی بود
اقای رحمانیان که جامعه شناسی درس میداد و دورانی که تو علامه مدیر بود با من و نحوه ی آرایش مویم مشکل داشت ولی بعد ها با هم خوب شدیم انسان روشنفکری بود
آقای شیری هم دبیر عربی بود و یه بار پشت سرش هورا کشیدیم برگشت گفت که مگه چه دیده اید؟؟
آقای رویین تن ارایه های ادبی درس میداد یه بار بهمون گفت که وای به حال پدر و مادراتون فکر میکنند که بچه هاشون اینجا درس می خونند
یه عنایت الله یزدان پناه داشتیم که در جوابش گفت وای بحال بچه ات فکر میکنه باباش اینجا درس میده و اقای رویین تن هم اخراجش کرد و گفت که حق نداری سر کلاسم بیایی عنایت هم گفت چشم دیگه نیومد
آقای اسفندیاری بینش اسلامی درس میداد و همیشه سر احکام باهاش بحث داشتم و لی آدم با تقوایی بود.
اقای صداقت ریاضی درس میداد و هر سوالی که می گفت مهمه را تو امتحان میداد و ما هم نمره های خوبی ازش می گرفتیم
اقای پورزارعی روانشناسی درس میداد و به تلقین خیلی معتقد بود درک خوبی هم از دان اموزان داشت
=======================
تو پیش دانشگاهی خسرو آقایی ریاصی درس میداد و به من نمره های خوبی میداد بخاطر قوم / خویشی
آقای نوشادی ادبیات فارسی درس میداد و یه بار به محمود کاظمی فرد که حرف میزد گفت که کاظمی میام چنان میزنمت که بجای نفس از دهانت گه بیرون اد و او هم حرفی نزد دیگه
اقای سیروس قاسمی جغرافیا درس میداد و با همه رابطه خوبی داشت
اقای طیبی هم بهمون زبان خارجه درس میداد و انسان باسوادی بود و هست با حضور او بعنوان دبیر زبان شیوه نوینی در تدریس جا افتاد و زبان من هم بهتر شد
او هم از دبیران روشنفکر و باسواذی هست که شهرستان فراشبند به چنین انسانهایی احتیاج دارد.
در پایان از همه این عزیزان تشکر می کنم و امید وارم که اسمی را جا نینداخته باشم
و همه ی ارزوی قلب من این است که همیشه شاهد سلامتی انان باشم
=========================================================
و عده ای از بهترین رو دوستان و همکلاسی هام را می نویسم و امید وارم که خبری از اونایی که ندارم بدست آورم
مهران پالیزدان که در فوتبال استعداد بی نظیری داشت و از نظر سرعت عالی پرش عالی شوت عالی پاس عالی فکر فوتبالی عالی
الان کاردانی پیام نور فیروزاباد را در رشته علوم اجتماعی تموم کرده و می خواد بره خدمت حیف اون همه استعدادی که داشت و هدر شد
حسین مهدی علمدارلو که اونم خدای فوتسال بود و هست صدای خیلی قشنگی هم در آواز ترکی داره بهش میگیم دکتر یه بار سر کلاس گفتم دکتر صدای خر در آر اونم نه نگفت و به زیبایی عر عر می کرد که یهو کلاس ساکت شد و آقای عبدالرسول احمدی دبیر پرورشی شنید و گفت که این صدای حیوانی دوگوش هست نه ادم
همه بچه ها خندیدند و دکتر با صدای بلند گفت نخندین پدرسگا
یادش بخیر چه دورانی بود او الان تو اباده پیام نور ادبیات فارسی می خونه
عنایت الله یزدانپناه که سوم هم کلاسی ام بود و ندیدمش که بعد از ۴ سال هفته پیش در کافی نت جمشید ی بود گفت که ارمنستان درس می خونه
او پسر با سوادی بود همیشه با دبیران بحث می کرد و ما از گرفته شدن وقت کلاس خوشحال بودیم
یاسر قاسمی پور که پایه بودیم با هم برای بعد از مدرسه و الان سربازی ر تمام کرده و خونه بیکاره
دیگه اون مستی سابق را نداره
علیرضا سرایی شعار که خیلی بلند قد بود و موقع رفتن پای تخته می گفتیم که هوای سقف را داشته باش
او هم دختری را می خواد که بهش نمی دن و درگیر اونه
علی عسگر نظری که کاردانی ادبیات دانشگاه ازاد اباده رو خوند والان امریه گرفته بجای خدمت درس میده
قبلا تراکتور داشتند اسم باباش کرامت بود
سجاد فیروزی که پسر با استعدادی بود و فکر کنم زبان فرانسه می خونه بش از این اطلاعی ندارم ازش
مهدی دشقی فرد که فامیلش را عوض کرد و من نمی دونم الان کجاست
باقر فاطمی نسب که فرزند شهیده و تو اصفهان روانشناسی بالینی را تموم کرده یادمه علاقه به شعر داشت
جلال حسانی که رتبه ۱۳۴ کنکور را آورد و حقوق رشت قبول شد یه بار صدایی از پشت کلاس اومد فکر کرد که زلزله هست و از کلاس فرار کرد بیرون! بهش می گفتیم فردوسی پور چون خیلی شبیه اش بود
مجتبی خاتونیان که همیشه اواز می خوند
ابوالفتح داکری نیا که بهش می گفتیم استاد اسدی این اسمو محسن امیری روش گذاشت
بعدها به جرم سرقت موتور گرفتنش
علی نوریزاده که روانشناسی زاهدان قبول شد ولی تربیت بدنی تهران انتقالی گرفت و رفت
ابوذر فارسی که طرفداراستقلال بود و الان الاهیات می خونه تو پیام نور فیروزاباد
رشته ای که اصلا به او و خصوصیلتش نمی خوره
روحالله کاظمی که مدتی بستنی فروشی گذاشت و الان خبری اطش ندارم
رحیم کریمزاده که الانم تاریخ می خونه زاهدان و یه بار با موتور منو زد زمین تو فراشبند
مهدی عادلی که جناح راستی بود و خیلی با هم بحث می کردیم ولی چون دوستم بود هوامو داشت
محمود کاظمی جعفرلو که درسو ول کرد الان چوپان شده شغل انبیا
یونس فاتحی که الانم همکلاسیم تو زاهدان و خاطرات خوبی با هم داریم چه از دوره ی دبیرستان و چه دانشگاه.
مجتبی شهریاری که یه روز خار رو صندلی اسماعیل قاسمی گذات و بیچاره اش کرد
احسان برزگرلو که از اقوام ماست و صدای خیلی کلفتی داره خوش تیپم هست الان داره می خونه برای کنکور
نورالدین برزگرلو که پسر عمه ام هست و کاردانی مکانیک را تو یاسوج گرفت قول داد که اگه از خدمت معاف شه برام یک کیلو خامه شیرینی بگیره که بد قول از آب در اومد یکی گرفت اونم نصفشو داد به داداشم
اونایی که اسمشونو یادم رفته نظر بدن تا بنویسم
هر خاطره ای ازشون داشتم حتما یادم خواهد اومد
——————————————————————————–
و دوست دارم یادی کرده باشم از دوست شوخ طبع و صمیمی ام مصطفی عالیشوندی که در تصادف با موتور سیکلت پر پر شد ولی یاد و خاطره هایش همیشه با من می ماند
و باز یادی می کنم از همکلاسی و دوست خوبم اقای مهدی سرایی اصل که در روز نوروز در تصادف با تریلی جان باخت همراه برادرش
مربوط به موضوع های: خاطرات پژمرده, مطالب گوناگون از فراشبند | بر چسب ها: ياد هاي مدرسه, خاطراتي از دوران مدرسه در فراش, دوستان دوران مدرسه